|
آنکه دیوانه شد عاشق نبود مست بود!!! + نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط فائزه
پيرهن سپيدي از برف از چشاي خيس و گريون (دوباره دوستت دارم به کلبه تنهائی ام بیا و نبودن هایت را بخوان. . . . ) + نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط فائزه |
. . .عشق تنها دارایی انسان است. آدم میتواند هرچیزی را نفی کند اما عشق را نمیتواند. چون اگر عشق را نفی کند چیزی باقی نمیماند. . . + نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط فائزه |
ايستاده ام... + نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 توسط فائزه |
تو نامعادله مرگی.... بودنت، هست من....... نبودنت، مرگ من........
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 توسط فائزه |
همه ی آنچه می خواستم اين است
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 توسط فائزه |
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی اینگونه شاید احساسم نمیرد + نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 توسط فائزه |
شوره زار لبهایت :برهوت نگاهت و سردسیر دستانت هنوز در خاطرم مانده
است حالا چه فایده ای دارد كه تو را بخشیده باشم كاش میدانستی .......
میروی و از پی قدم هایت كوچه تویه خیابان می دود .پرده ها را می كشم و
برای ابد فراموش می شوم .
می خواهی بروی تو یه چشمهایم نشسته ای و گریه میكنی راست یا دروغ
نمیدانم؟ نشسته ای و برای تمام روزهای صورتی كه بوی توت فرنگی می دادند
اشك می ریزی روزهای صورتی معصومی كه باد های ولگرد با خود بردند و
به لخت ترین شاخه ی اعتماد من اویختند .
گریه میكنی فایده ای ندارد وقتی كه من لیلی قصه های نظامی اكنون تنها
هستم و تو سراغی از من نمیگیری .وقتی كه با لبهایت دروغ می گویی و
دستانت برای پنهان كردن دروغ هایت كوچك هستند .
پرده ها را میكشم و دل از دیدار می شویم و
فراموش میكنی و فراموش میشوم.
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 توسط فائزه |
برایت دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد هر انچه که خدا را از تو می گیرد دکتر شریعتی + نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 توسط فائزه |
زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینهام بگذارم و قلبم باشد. و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتشاش میماند. یك روز رسید كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بیرون ریخت. زیرا نمیدانند كه هر روز كسی عاشق میشود و هر روز سیلی از عشق راه میافتد و هر روز جهان را عشق میبَرَد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می كند! در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشهای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی پروا بگذر، كه خدا كسی را دوستتر دارد كه لباساش رنگیتر است! + نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 توسط فائزه |
سکانس اول: خورشید تکیه داده است به تو.او هم می داند که تو تکیه گاه خوبی هستی! یک تکیه گاه با وقار و چند صدم ثانیه ای! البته دیروز که داشتم با خورشید صحبت می کردم میگفت: که تکیه گاه همیشگی اش هستی! مثل اینکه چند صدم ثانیه مختص من است و من! سکانس دوم: هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطراتمان چقدر سنگین شده است؟ این سنگینی هم خوب است و هم بد. خوب است چون نشان می دهد من و تو چقدر با هم خاطره داریم -تو خالق خوبی ها و من پدید اورنده بدها(نگو نه!من خودم خوب می دانم!-( و اما بدی این سنگینی حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام حسی که روز به روز دارد بیشتر ریشه می دواند در سلول های بدنم... وجود همین حس ریشه دار است که باعث شده تاخیر دیدارهای چند صدم ثانیه هفتگی مان... مرا این چنین باران زده کند...شدید سکانس سوم: دارم در هوای تهران قدم می زنم.با درخت ها هم نفس شده ام. سعی می کنیم از میان حجم وسیع دود و دلتنگی و غربت... کمی هوای بهاری با طعم اواز گنجشک ها را تقدیم ریه هایمان کنیم -مطمئن باش درخت ها هم ریه دارند...قبول نداری؟ببین؟! درخت ها هم ریه دارند من و ان ها قبول داریم- من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم چقدر حرف های من و عکس العمل سکوت امیز تو تکراری شده! سکانس چهارم: ببین؟!من خیلی خسته شده ام! من خستگی ترافیک...بی مهری دیگران...مشکلات زندگی... و همه و همه را می توانم تحمل کنم اما خستگی حاصل از تنهایی که از نبود تو به وجود می اید برایم غیر قابل تحمل است چرا دوباره سکوت می کنی؟؟؟؟؟ من دیگر از سکوت بدم می اید...من دیگر... چیزی نگویم بهتر است **************************************************************** **پی نوشت۱: این مطلب برگزیده شده از مجله موفقیت...شماره ۱۴۳...نوشته خانوم پرستو عوض زاده می باشد **پی نوشت ۲: این مطلب رو خیلی وقته که خوندم اما نتونستم ازش بگذرم. **پی نوشت۳: این مجله هر ۱۵ روز یک بار منتشر میشه و من از همین جا تشکر می کنم ا ز دست اندر کاران تهیه این مجله مخصوصا مدیر مسئول ان اقای **احمد حلت** **پی نوشت۴: توصیه می کنم حتما این مجله رو مطالعه کنین درسته ماها همه چیز رو می دونیم ...اما یه وقتایی یه تلنگری و یا یک یاد اوری لازمه... + نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط فائزه |
جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد. گذارش از دل تاریک دره های ازل، به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد، چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد! مسافران قطار نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه درین قطار به سر می برند، خواه نخواه. دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ وجود مختصری در میانه دو عدم به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد! کنار پنجره ای چون مسافران دگر به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم. به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد- به سرنوشت بشر به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ! به بی پناهی انسان درین ستم بازار به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند به همرهان عزیزی که زودتر از ما در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور! به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست هزار آرزوی ناشکفته در او هست! به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟ به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه به گرم پوئی باد، به سرد مهری ماه؛ که بی خیال تر از آفتاب می گذرد. کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه صدای سوت قطار ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار، که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد پیاده باید شد! در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک تنم به سان غریقی ست درکشاکش موج نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا نه هیچ نقطه پایاب و آب می گذرد "فریدون مشیری" + نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 توسط فائزه |
hi my sweetheart روز به خير ترانه جواني من! شادي هاي زندگي! آخر تو از كجا ميداني اين قدر دلم برايت تنگ شده!!! از كجا مي داني؟ها؟ ****** it is five minuts writing above lines نشسته ام روبه روي روز مبادا! روزهاي ناخوانده روزهاي مباداي بي تو همان مباداهايي كه انگار قصد ندارندhappy end شوند،هرگز! انگار قرن هاست نديدمت مرا چه به تحمل دوري تو! what do you think?! i love u so much
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 توسط فائزه |
خوشحالم که داری می ری! خيلی خوب است که ديگر نمی بينمت ! زندگی من بهتر از روزهای پيش ادامه خواهد داشت ! گواه حرفهايم همين خنده ای است که می بينی! خدای من! احتمالا کسی دارد پياز پوست می کند ! چرا چمدانت را زمين می گذاری؟ اصلا فکر نکن از نرفتنت خوشحال شده ام! شده ام؟؟؟!!! راستی! يک چيزی تمام ذهنم را به خود مشغول کرده است. چرا من هر وقت احساس می کنم کسی دارد پيار پوست می کند، تو می گويی: دوستت دارم!! + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط فائزه |
کاش آسمان میدانست درد من چیست سالهاست که انتظار یک قطره باران را می کشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط فائزه |
سریالهای ماه رمضان امسال خیلی قشنگ نیست !!! ولی تیتراژ پایانی مثل هیچکس که احسان خواجه امیری خونده فوق العاده است . اینم شعر کاملش: به نابودی كشونديم تا بدونم + نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 توسط فائزه |
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، ب یشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. ت و عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 توسط فائزه |
زندگی با تو، مثل برف بازی در روزهای آخر زمستان است، هم امید بهار هست، هم خاطره ای كه تا سالها در ذهن می ماند، زندگی با تو، مثل دویدن در میان شكوفه های بهار است، هم امید میوه های رنگارنگ، هم عطری كه تا عمرها در سینه می نشیند، زندگی با تو، مثل چیدن میوه از میان برگهای سبز درخت است، در تابستان، هم دستهایت سرخ می شود از گیلاس، یا طلایی از خوشه گندم، هم بالارفتن از درخت و تماشای اطراف از ارتفاع، هم امید نسیم خنك پاییز، زندگی با تو، مثل قدم زدن روی برگهای زرد و نارنجی است كه خیابان عبور را تزیین كرده باشد، هم صدای خش خشی كه می تواند با فراز و فرودش شعر بسرایی، هم امید سكوت دوست داشتنی صبح های زمستانی، هم ... زندگی با تو، دوست داشتنی است. همه اش عشق است! عشق است!!! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط فائزه |
اینقدر تو هر لحظه خواستم بهت بگم که دیدم دیر شده.... اینقدر وقتهای با تو بودن زود گذشتن که من وقتی به خودم اومدم دیدم نیستی... اینقدر تو عمرم به فکر دنیا بودم که تو رو یادم رفت.... اینقدر از لحظه ی عاشق شدنم گذشت و تو کنارم نبودی که عاشق موندن رو فراموش کردم.... اینقدر این کلمه رو با خودم نگه داشتم که من رو از خودم گرفت.... اینقدر این کلمه رو بهت دیر گفتم که دیگه لیاقتت رو نداشتم... اینقدر تو زندگیم غم نبودن تو رو خوردم که دیگه خودم رو یادم رفت.. حالاهم که اینقدر دیر شده میدونم که گفتنش فایده نداره... اما بزار بگم که حداقل روزهای بدون تو رو با یاد روزهای کم با تو بودن بگذرونم. بزار بگم این دردم رو شاید یه روزی بعد ازمن فهمیدی که تو هم تو این دنیا یه خونه ی بزرگ تو قلب یکی داشتی.....:
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط فائزه |
از دو حال خارج نیست یا خدا قبلا میداند که من چه خواهم کرد و یا نمیداند اگر نمیداند که در این صورت خدا نیست و در صورتی که میداند چگونه انتظار دارد که من کاری بر خلافه دانایی او بکنم ؟؟!! و با رعایت این دو نکته چگونه مرا بعد از مرگ مسوول نموده و کیفر خواهد داد؟!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 توسط فائزه |
من دیدم تو را که لبخند می زدی به احساس های من من شنیدم که هزار بار می گفتی: دوستت دارم! من احساس کردم کاملا احساس کردم که دست های لرزانم را گرفتی و ... تابستان شدم! من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم ... من ... این فلسفه بیدار شدن از خواب، عجیب مرا اذیت می کند!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 توسط فائزه |
ما هميشه در حال فراموش کردنيم از خودمان گرفته تا خدا ...... ( ادامه اش نمي دهم خودت فکر کن چرا؟!!) + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط فائزه |
لحظه های شرجی تابستان دارند رو به روی روزگار انتظار من رژه می روند. روزمرگی ام را تکیه داده ام به دیوار کوتاه تراس خانه... با تمام وجودم متمرکز شده ام روی ته مانده های لبخند شرجی و بی دریغ تو ، که ماسیده در جای جای ذهنم. خودت می دانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند. میدانی؟ مگر نه؟! یک درد مزمن ، جا خوش کرده در بند بند استخوان های تنم. یک حفره ی پر رنگ ، میهمان ناخوانده ی گوشه ی راست قلبم شده است. حضورشان را حس میکنم. حضور درد و تهی بودن بخشی از بدنم را. خودت میدانی این سطر ها آبستن چه جمله ای هستند . میدانی؟ مگر نه؟! این روزها دارم با جدیت تمام مطالعه میکنم. چه از این بهتر.؟ میخواهم در تمام جنبه های زندگیم موفق باشم. از این به بعد نویسندگی می شود شغل ثابتم. دیگر میخواهم بنویسم ، بنویسم ، بنویسم... خودت میدانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند. میدانی؟ مگر نه؟! دیروز چند پنجره ی تمام قد را جایگزین دیوار های خانه کردم. میخواهم تمام رفت وآمد های جاده ی رو به رو را زیر نظر داشته باشم. دیگر حساب افتادن برگ از درخت را هم دارم. میز تحریرم را گذاشتم روبه روی یکی از این دیوار های شیشه ای. هر یک سطری که مینویسم سرم را بلند میکنم. و... به آن سمت دیوار نگاه میکنم. میترسم در این فاصله ی یک سطر نویسی سعادت دیدن تو را از دست بدهم.! اما.... هنوز که غرق شده ام در لا به لای این همه سطر تو نیامدی.! تو مرا خوب میشناسی.! خودت خوب میدانی تمام این سطر های پراکنده ، آبستن چه جمله ای هستند: دلم برایت تنگ شده است شدید! شدیدتر از بارانی که به دیوار شیشه ای میکوبد. نمیدانم چرا آن درد و حفره ی سطر های بالا دارند عمیق تر می شوند. عمیق تر از دلتنگی هایی که تمام سعی ام را کردم تا پنهان نگه شان دارم. این روزها تو کجایی؟ تویی که انتظار دیدنت دارد مرا به سمت باران میکشاند؟! تویی که حضورت درد حفره ناخوانده را محو میکند از روزگار بدنم. + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط فائزه |
ثواب روزه و حق قبول آنکس برد که خاک میکده عشق را زیارت کرد (( حافظ )) فرا رسیدن ماه مبارک رمضان ماه ضیافت مهر و برکت الهی مبارکباد. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط فائزه |
آنروز ...
تازه فهمیدم ...
در چه بلندایی آشیانه داشتم...
وقتی از چشمهایت افتادم...
هنوز دست و پای دلم درد می کند ...
چقدر شکستن سخت است ...
وقتی تو داری نگاه می کنی...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط فائزه |
|
| |||||